تبليغاتX
دلتنگ کربلا

 

*به آستان مهربان ترین کسی که می شنامش*

نازنین                                                  

 

چنانت دوست می دارم

 

و چنانت می شناسم

 

که جرات می کنم دهانم را با بردن نامت

 

بی پیشوندهای  نا لازم شاه وسلطان

 

متبرک کنم

 

 من بچه محل کبوتران شمایم

 

و هیچ عقابی نیست که

 

برخی نگاهم نباشد

 

همچنانکه هیچ جباری که بیمناک ،آهم

 

در شگفتم نفرین کدام پیر با آنان است که دستانشان از تو تهی ماندند

 

گیرم به فاصله چشم بستنی و چشم گشودنی

 

آی ی ی مهربان

 

سبز ، نای پرچمت

 

 کدام زمستان را بهار نخواهد کرد......؟

 


پ.ن1:غم فضای خانه را تنگ کرده است.بیش از این نمی توان زیر چتر غم نشست

در مسیر خانه ی امیدمان ،پا به راه می شویم.........رو به گنبد امام"مهربان ترین کسی که میشناسمش"سلام می کنیم

اسلام علیک یا غریب الغربا،یا علی بن موسی الرضا

پ.ن2این پست فقط به مناسبت یه دلتنگی غریبونه گذاشته شد برای آقایی که خیلی مدیونشم......خیلی!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 21:17 توسط زینب| |
 

 گفتم قرار بود اربعین کربلایت باشم

 

 

  گفت تو را به دیار بیچارگان چه !!!

 


پ.ن ۱:چه می شود که مرا هم لایق حرمت بکنی !!!

پ.ن۲:بگذار بی شمار بمیرم به پای یار

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 21:52 توسط زینب| |
 

زمان چیز عجیبیست
یکی شنبلیله پاک می کند، یکی با دست های روغنی پیچی را سفت تر می بندد تا چرخی بچرخد
یکی کتاب ورق می زند و دیگری تخمه می شکند دانه دانه...
و تو فکر می کنی...
مینشینی و ساعت ها فکر می کنی به این که چرا هیچ زمانی نداری تا کار خوبی انجام دهی!! خوبی هم چیز غریبیست...
نایاب، خوب که فکر کنی می بینی لابلای داستان های قدیمی مادر بزرگ همیشه یکی دو تایی پیدا می شده اما حالا سالهاست که نفس کار خوب برایت تغییر رنگ داده و محدود شده به معنایی چون بد نبودن!!و تو با شانه بالا انداختنی بی قید خودت را مجاب کرده ای که وقتی بد نیستی یعنی خوبی !!نه؟!
زمان چیز عجیبیست و شاید هر لحظه و ثانیه ای که سر بریده می شود همانی باشد که قرار بوده حامل معجزه ی تو باشد تا دنیا را تغییر دهی آستینی بالا بزنی و فقر را ریشه کن کنی تبعیض را بسوزانی غم را خاکستر کنی و بعد با لذت تمام لیوان چایی ات را تا نیمه پر کنی و جلوی تلویزیون اخباری را گوش بدهی که دیگر از هیچ جنگی نمی گوید !!
با خیال راحت به خیابان بروی و در حالی قدم بزنی که هیچ کودک اجاره ای بی هوش از داروهای خواب آور در بغل هیچ کولی خیابان گردی برای گدایی استثمار نمی شود و هیچ پسر بچه ی دعا فروشی پشت شیشه های شفاف پیتزا فروشی کوچکی چشم هایش گرد نمی شود
زمان چیز عجیبیست؛بسادگی در جان دادن هر ثانیه اش هم نفسی می برد و هم نفسی پا می گیرد و آنچنان اشک و لبخندت را بهم می آمیزد که یادت می رود در چه مکان و چه زمانی هستی و بی حس گذر زمان بزرگ می شوی پیر می شوی کتاب می خوانی شعر می گویی از خدا و آسمان می نویسی و یادت می رود زمانی می خواستی دنیا را تغییر دهی چشم باز می کنی و می بینی سالهاست که منتظر لحظه ای برای خوب بودنی یادت می آید می خواستی خوب باشی..
خوب
خوب
خوب
و آن زمان خوبی چیز غریبیست که تنها سایه ی حرف هایش بر سرت سنگینی می کند....
امشب نمی شود که با تو باشم
نمی شود هیچ کجا باشم !
کشتی هایی آورده ام
با بادبانهایی بنفش
قطارهایی که تنها
در ایستگاه چشمان تو می ایستند !
و هواپیماهای کاغذی
که تنها با نیروی عشق تو پرواز می کنند...
کاغذ و مدادهای شمعی را آورده ام
و تصمیم دارم
تمام شب را بیدار بمانم
با کودکی هایم


کاش این پاکی و معصومیت همیشه کنارم بود


پ.ن۱:بگذارید تا میتوانم بازی کنم که فردا با من بازی خواهند کرد.بگذارید بچه بمانم.............کاش میگذاشتند!!!

پ.ن۲:یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه

که میدونه من چی میگم؟؟؟

پ۳ـ از همه دوستان عزیزم که به طریق مختلف پیام تبریک فرستادم بی نهایت سپاسگزارم.یک دنیا فدای محبت همتون

پ۴ـراستی این روزها سقف آسمونم یه کم بلند شده جوری که دستم بهش نمیرسه ،خیلی خیلی دعام کنید.

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 0:34 توسط زینب| |

بسیار اندیشیدم!

 

من شاید می توانستنم

 

عباس باشم و شهید شوم

 

من ولی نمی توانستم

 

زینب باشم و کافر نشوم

 


پ.ن۱:مارایت الا جمیلا ی زینب رو میخواهم در همه لحظات دشوار زندگیم...

پ.ن۲:الهی رضاً برضاک حسین را میخواهم در همه مصیبت های دلم...

 

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 20:38 توسط زینب| |

 

 

نامه ها را نگاه می کند

 

بعضی ها را می بوسد و به چشم می گذارد و امضاء می کند

 

می گوید این ها عمویم اباالفضل را واسطه قرار دادند....

 

ومن این روزها دست به دامان دستانی شده ام که به

 

عظمت عالم گره گشایی میکند

 

دستان عباس را میگویم.....دستانی که به حکم بندگی

 

فدای حق شد و به حکم برادری فدای معشوق

 

  

 

 


پ.ن ۱:آقا خودت میدونی این روزها چی میکشم.....شما طعم ناامیدی روچشیدید.قسم تون میدم به همون لقب باب الحوائجی تون نزارید نا امید برگردم

پ.ن۲:یا کاشف الکرب عن وجهه الحسین...اکشف کربی بحق اخیک الحسین (ع)

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 23:5 توسط زینب| |
 

 

وقت بگذار وجوابم را بده 

 

من تنها دستانت را می خواهم

 

و مرثیه هایت را . . .

 

دلم عجیب گرفته است


پ.ن۱:سلام بر آنان که در فراق یار، در کوچه پس کوچه های تنهایی، سر به دیوار انتظار نهاده اند و چشم به راه نیم نگاه مهدی فاطمه اند.... *اللهم عجل لولیک الفرج*

پ.ن۲:کودکان غزه غیر از تو امیدی ندارند....برای دل آنها هم که شده بیا

پ.ن۳:

به گزارش خبرگزاري فارس، بسيج دانشجويي، دفتر تحكيم وحدت، اتحاديه انجمن‌هاي اسلامي مستقل، جامعه اسلامي دانشجويان، جنبش عدالتخواه دانشجويي اقدام به راه‌اندازي پايگاه ‌اينترنتي “گروه دانشجويان شهادت طلب استشهادي” براي ثبت‌نام از علاقمندان براي نبرد با رژيم صهيونيستي و كمك به مردم مظلوم غزه كرده‌اند.

برای ثبت نام به این آدرس مراجعه کنید:

http://esteshhadi.com/


 

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 0:16 توسط زینب| |

سالی به انتظار شما گریه کرده ایم  شاید به چشم ما قدمی آشنا کنید

 

گوش کن

صدایی می آد

از اعماق تاریخ

صدایی زنده

صدای خواهری، دختری، مادری

بدرقه می کنند

برادری، پدری و پسری 

باید سیاهی را از دشت بیرون کرد

حادثه نزدیک است

آب شرمگین 

زمین از خجالت خود را می بلعد

و خوشید ننگین

غم ِ این دارد، فردا برای که طلوع کند

این طرف

گهواره خالی است

و جوانی ماهرخ

در دستان پدر جان می دهد

خیمه ها

در انتظار نوشیدن آب از دستان عمو

کمی آنطرف تر

کلاغ ها شکسته اند

بالهای کبوتر را

گلها پر پر

تن ها بی سر

سوار بر مرکب می شود

دخترش می گوید

عمّه بابا به کجا می رود؟

عمّه با خون جگر می گوید

به سوی یکی شدن می رود

اندکی بعد

تمام شد

و

چه زیبا بود

یکی شدن عاشق و معشوق

 

خدا عاشق بود و حسین معشوق

                   یا              

حسین عاشق بود و خدا معشوق


پ.ن :سیاه پوش دشت خونین كربلام.حسینم صدا میكند: كجاست یاری دهنده ای كه یاری ام كند.و صدای من در فاصله تاریخ گم شد كه بگویم: آمدم تا كه جان فدایت كنم .صدای من در تغیر زمان شكست و در اسمان گم گشت.و دیگر هیچ یاری دهنده نیست برای او.تنها و عاشقانه فریاد كشید.چرا تاریخ هویتم را بد ینجا كشاند؟كاش 1400 فاصله ها نبود.و انگاه من نزد تو بودم مولای من. كجایی حسین؟؟

نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 21:18 توسط زینب| |

 

این چند وقت نوشته ام،اما با واژه هایی غریب که نفهمیدم از کجا آمدند؛ واژه هایی نادیدنی و نانوشتنی که خودشان نویسنده ی من شدند بی اینکه نیاز باشد من دست به دامن کاغذ و قلم شوم.جوری عجیبم؛انگار ابری گوشه گیر و عبوس بودم و باد، دارد مرا از کنج خلوتی که گزیده بودم بیرون می کشد.هِی می کند مرا به سوی رفتن، جاری شدن، باریدن!

.

.

لطفا کمی برای این حقیر دست به دعا شوید.....

 


پ.ن۱ :چگونه باید واژه های مصنوعی بی احساس را کنار هم بنشانم ، وقتی که باران نمی بارد؟

پ.ن۲ :همراه دلتنگی هایم تنهایت نمیگذرام....... مطمئن باش.

پ.ن۳: دل بی وقفه دارد می بارد ، بی امان.......دعایش کنید.

 

نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 15:15 توسط زینب| |

قسمتی از یك داستان كوتاه:

... كوروش گفت: حاج آقا ، شما گویا ازین محل تشریف بردین. دیگه شما رو زیارت نمی كنیم.

- بله رفتم ازین جا. اما جمعه ها من می روم نماز. نماز جمعه فكر می كردم شما ... ثلاثه شما سه تا را، انجا ببینم. 

- آخه آقا ، می دونین ما نمی تونیم بیاییم ، یعنی باید درس بخونیم ، كنكور داریم.

 

- كنكور یعنی چه؟

- آقا یعنی یك امتحان سخت. بین همه هست. همه ی سال آخری ها . باید رتبه مون خوب بشه تا قبول بشیم. باید زحمت كشید، سخته، خیلی باید زحمت كشید تا رتبه خوب بشه. خیلی سخته، از همه چیز امتحان می گیرن. باید توی همه چیزها آدم قوی باشه تا رتبه اش خوب بشه. اگه رتبه مون خوب نشه قبول نمی شیم آقا.

 آقاهه به دقت به حرفای كورش گوش می كرد. حتی آنها را زیر لب تكرار می كرد: « یعنی یك امتحان سخت. بین همه هست. همه سال آخری ها. باید رتبه مون خوب بشه تا قبول بشیم. باید خیلی زحمت كشید، سخته. از همه چیز امتحان می گیرن ... باید توی همه چیز آدم قوی باشه تا رتبه اش خوب بشه . اگه رتبه مون خوب نشه قبول نمی شیم آقا ... آقا ... سیدی ... اگه رتبه مون خوب نشه قبول نمی شیم.»

 بعد یك دفعه آقاهه زد زیر گریه علی هم انگار با سیم به اون آقا وصل شده باشه شروع كرد به گریه كردن. آقاهه همین جور پشت سر هم می گفت: « باید رتبه مون خوب بشه ما آبرو داریم... اگه رتبه بد بشه آبرو می ره ... همه سال آخری ها هستند ... بغضش را نیمه كاره خورد. به تك تك ما نگاه كرد. انگار می خواست رازی را به ما بگوید. بعد گفت:

- ثلاث مائه و ثلاثه عشر ... به فارسی می شود؟

  البته همه ما در عربی، اعداد را خوانده بودیم اما علی زودتر از ما دو تا گفت: سیصد و سیزده. سیصد و سیزده آقا.

- بله احسنت. سیصد و سیزده ، سیصد و سیزده صحیح است. رفقا آدم باید رتبه اش كمتر از سیصد و سیزده شود وگرنه آبرویش می رود. بین كل سال آخری ها، سخته، ولی باید زحمت كشید... باید ... زحمت كشید ... خیلی ها دارند زحمت می كشند ... به این سادگی ها نیست...

 بغض كرده بود و فریاد می كشید. لحنش به دعوا می زد: « آدم بمیرد بهتر است ازینكه رتبه اش بد شود ... اگر قرار است رتبه بدتر از ثلاث مائه ... بدتر از سیصد و سیزده شود بهتر است آدم بمیرد خفت داره ...

آقاهه از حال رفت ... من و علی دویدیم زیر بغلش را گرفتیم . توی آن سرما عرق كرده بود. یكی از كسبه كه ماجرا را دیده بود برای آقا آب قند آورد. چند دقیقه بعد آقا حالش جا آمد و از جا بلند شد . انگار هیچ اتفاقی نیفتاده تك تك ما رو در آغوش گرفت البته علی را بوسید بعد هم فی امان الله گفت و رفت.

 - چرا سیصد و سیزده؟  

- نمی دونم ... من نمی فهمم پزشكی دانشگاه تهران که با سیصد و پنجاه نفر پر می شه.

 - آره ما هم همیشه برای سیصد و پنجاه زور می زدیم ... اما چرا سیصد و سیزده؟

 سیصد و سیزده؟

 سیصد و سیزده؟

 ******************************************

این قسمتی از یك داستان كوتاه با نام رتبه قبولی بود . این تكه اش دلم رو برد . گفتم برای شما هم بنویسم . وقتی زمان كنكور ما برسه رتبه ما چند میشه؟

 سیصد و سیزده؟

از همه چیز امتحان می گیره؟  ما می دونیم از چه چیزایی امتحان می گیره، حتی می دونیم ضریب كدوما بیشتره! تنها فرقش اینه كه ما نمی دونیم كی وقت امتحانه.

فقط می دونیم الان فرصت داریم برای آماده شدن 

 

اما وقتی وقتش برسه...

نكنه رتبه مون بد بشه 

آدم آبروش می ره

آدم بمیره بهتره از اینكه ...


 

پ.ن۱: هرچند میدونم قابل اون ۳۱۳ نفر نیستم اما  امیدوارم روزی که میایی منو قابل یه نگاه بدونی.آقا کمک کن از شر کسایی که نمیزارن ما تو این امتحان قبول بشیم نجات پیدا کنیم.آقا جان مادرت زهرا خودت مراقب مون باش نزار آبرومون بره پیش خدا وائمه....کمک کن همیشه تو خط شما باشیم......

پ.ن۲:کاش انقد که به فکر قبولی تو امتحان های مختلف این دنیا بودم،یک کم هم به قبولی تو این امتحان که بیشتر از ۳۱۳ نفر قبولی نداره و ظرفیتش خیلی محدود تره وقبولیشم به مراتب سخت تر از امتحان ارشد فک میکردم

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 13:14 توسط زینب| |

پیشاپیش میلاد امام مهربانم مبارک

و احساس کبوتر بودنم را تازه فهمیدم

وبستم رشته پرواز خود را با هزاران زائر دیگر

به قفل پنجره فولاد آقاهر چه محکم تر

و گفتم ای کران تا بیکران صحن و رواقت

زائرم کردی و غم ها را زدودی از وجودم

زبانم -آشیانم- آب و نانم داده ای

بگذار همین جا بال وپر گیرم

در این جا این وسیع نور      قاصد گردم این زوار عاشق را   همان دشت شقایق را 

بگو تا نامه بر باشم

زبام خود هوایم کن    برای یک سفر امشب دعایم کن

 

که تا کرببلا پر گیرم و بوسم دوباره خاک سرخی را

که بوی سیب سرخ می آید از آن شش گوشه روشن

هوائیم  هوائیم  دوباره کرببلاییم

هوایم کن هوائیم دوباره کرببلاییم

 

وقتی به طوس جا به کنار تو میکنم

احساس وصل حق به جوار تو میکنم

در بین خلق از همه با آبروترم

چون کسب آبرو ز غبار درگاه تو میکنم

یک حج به نامه عملم ثبت می شود

با هر قدم که رو به دیار تو میکنم

بر یازده امام چو دلتنگ می شوم

می آیم و طواف مزار تو میکنم....


پ.ن :۱-اینجا بهشت زمین است . هوا پاک پاک است.اینجا دروغ نیست.اینجا آدم ها رنگارنگ نیستند.اینجا خبری از خبرهای بیرون نیست.اینجا فقط من هستم و تو و یک دنیا عاشقی

۲-دلم خیلی خیلی تنگ تو شده آقا....با اینکه تازگی ها پیشت بودم .

۳- بین من و آقا یک قدم فاصله است.می خواهم همین یک قدم را بردارم... صلی الله علیک یا ابالحسن یا امام الرئوف یا ثامن الحجج

۴-هوائیم هوائیم.......

 

نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 20:0 توسط زینب| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir