تبليغاتX
هـــل اتــــی عــــلی الانـــــسان

هـــل اتــــی عــــلی الانـــــسان

پر پرواز آسمانی من این روزها راه زمین طی میکند

 

غم های اینجا و خاطرات تلخش، دلتنگ کربــــلا را مجبور به اسباب کشی کرد! در خانه جدیدم

چشم به راهتان هستم....

 

 


 

پ.ن: ارادت من به خانه اولم همچنان پابرجاست و هیچ گاه به دست فراموشی سپرده نخواهد شد

یا علی

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 0:48 توسط زینب| |

عید آن سال ها

آرزومند رویاهایم، شاد بودم

این سال ها که می گذرد

دل به فراموشی می سپارم

و چینش آرزوها را به دست آسمان ها می دهم

باشد که سال جدید

امید ببارد

ایمان ببارد

و بشوید رسوب ذره های نرسیدن را

.

.

.

و امروز برای تو می نویسم منجی!

که در انتظارت هستم...

نه با خوبی ها و پاکی ها، بلکه با دلی پر از اندوه این دنیا...

من در انتظار توام منجی!

که بیایی و گرم کنی دنیای یخ زده ام را و روشن کنی تاریکی های بی پایان زندگی ام را

من در انتظار توام منجی...

که پایان خوش تمام غصه های دنیا باشی...

پ.ن: عید همان عید است ٬ دل دیگر آن دل نیست .

نوشته شده در سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 18:42 توسط زینب| |

        

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 23:37 توسط زینب| |

دو هفته گذشت...

از رفتنت دو هفته می گذره...

ولی من هنوز باور نکردم رفتنت رو... هنوز باور نکردم که دیگه بین ما نیستی

نمی خوام باور کنم

نمی خوام بدونم که دیگه تو جمع ما نیستی

میدونی الان چندمین شبیه که دارم با گریه می خوابم؟

میدونی هنوز بعد از دو هفته میترسم که به عکست نگاه کنم؟ به چشمها و لبخند توی عکست..

میترسم واقعیت رو بفهمم

میدونی وقتی فهمیدم که خرمای توئه که دارم تعارف میکنم دستم لرزید؟

میدونی همه بهم میگن شکل تو هستم؟

میدونی هر وقت اشتباهی منو به اسم مامانم صدا میزدی قند تو دلم آب میشد؟

میدونی توی قبرستان رفتم سر خاک دایی و کلی درد و دل کردم باهاش؟

دایی ای که هیچوقت ندیدمش

همیشه حسرت اینکه چرا دایی ای که همه ازش تعریف می کنن و من ندیدم به دلم بود

حالا حسرت هرگز ندیدن تو هم بهش اضافه شد

 میدونم که خودخواهیه

میدونم که از این دنیا بریده بودی

میدونم راحت شدی از این همه درد و قرص و بی خوابی

ولی کاش بودی

کاش این دفعه هم که اومدم می دیدمت

یه هفته همه فامیل دور هم بودیم

ولی نبودی

جات خیلی خالی بود

خیلی.....

یادته یه بار که درد امانتو بریده بود آقاجون زنگ زد بهم؟

گفت فهیمه بیا باهاش حرف بزن٬ بخندونش تا یکم دلش وا شه

حالا خودم اندازه یه دنیا دلم گرفته

کاش یکی بود دل منو وا می کرد

از حالا به بعد باید زنگ بزنم و دل آقاجونو وا کنم

دلم تنگ شده برات

برای اون خنده هات

برای اون نگاه کردنات

برای اون شعر خوندنا و نصیحت کردنات

حتی برای اون دعواهایی که باهام می کردی

یادته یه بار مهمون داشتید و منم نیشم تا بناگوش باز بود؟

جلوی جمع دعوام کردی که چرا دارم می خندم

گفتی دختر که نباید اینقد بخنده

ولی من ترکیدم از خنده و تو ازم ناراحت شدی

کاش نمیخندیدم

کاش ناراحتت نمی کردم

کاش می تونستم یه بار دیگه ببینمت

میدونم که جات خوبه

می دونم اینقدر خوب بودی که الان اون طرف راحتی

پس برام دعا کن

دعا کن که آروم بشم

بشم همون فهیمه ی قبل

شاد و سرحال و خندون

برام دعا کن همون جوری که قبلانا دعا میکردی

هر وقت یه شوخی ای می کردم که خوشت نمیاومد میگفتی خدا یه عقلی بهت بده

منم می گفتم آمین

حالا از خدا بخواه که یه عقلی بهم بده

دعا کن عاقل شم!

خیلی حرف دیگه مونده...

خیلی...

ولی با همون شعری که همیشه می خوندی میخوام این پستم رو تموم کنم :

 

خوشا آنان که الله یارشون بی

به حمد و قل هو الله کارشون بی

خوشا آنان که دائم در نمازن

بهشت جاودان بازارشون بی

 


پ.ن: دلنوشته ای بود از دخـــتر خــــاله اما در دل ما هم چیزی جدای اینها نیست...غــــمی است مشترک!

نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 15:54 توسط زینب| |

 

اين جمعه مرا به خود مي‌خواند...

 

اين جمعه مرا به بي قراري مي‌خواند...

 

مرا مي‌خواند به پريشاني؛

 

مرا مي‌خواند به آشفتگي...

اين جمعه مرا مي‌خواند به

سه شنبه‌‌اي كه گذشت، به پنج شنبه‌اي كه بر من هنوز نگذشته، به هر

شنبه‌اي كه بايد مي‌بودي و نبودي، به صبح‌هاي دوشنبه تا دير وقت

 

اين جمعه مرا مي‌خواند به دريا و دريا و دريا...  –كاش باران ببارد زودتر، حتي

شده كنار همه آن درياها و دور از ما-

 

اين جمعه مرا مي‌خواند به صبح‌هايي كه دير مي‌رسند، به شب‌هايي كه اگر

 باشي زود مي‌رسند و نباشي از هجوم خيالت نمي‌برد خوابم...

 

اين جمعه مرا مي‌خواند به فرداهايي كه نمي‌رسند

اين جمعه مرا مي‌خواند و من پاسخي براي روزهايم ندارم

و مهم‌ترش آنكه جوابي ندارم تا به خودم بدهم...به دوستت دارم‌هايي كه در

گوشِت مي‌گفتم و به دوستم نداري‌ها كه رو به رويم مي‌گفتي

به اينكه چقدر تنهايم، از وقتي تو رهايم كردي...

و حتي بعدترها كه خودم، خودم را رها كردم...نه اينكه وسط زمين و هوا، كه

 به امان خدا، به هواي چشمانت وقتي مرا دوست مي‌داشت

از همه اين‌ها گذشته اين جمعه مرا به تو مي‌خواند اما کاش ...

 

 

 

پ.ن: 7 روز پیش روز تولدم بود ... و من چـــشم انتظار ... مثل همیشه ... کاش می شد بساط نبودنت را جمع کرد!

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 23:34 توسط زینب| |

باور کن

من از همان روز سرد پاییزی

که کفش هایت خواب رفتن به جایی دور را دیدند

فهمیده بودم

یکی از همان روزهای مانده ی در راه

خیال دوباره دیدنت را هم

باید به خواب ببرم ...

من اما نفهمیدم؛

چهلمین  روز پاییزی آن سال ِ پرعطش

چگونه مصادف شد با یلدای نداشتن تو ؟!

تو هرگز نفهمیدی ؛

این دست های ِ ناتوان ِ آن روزهای پرغبار

چگونه دلم را از زیر آوار آن همه خاطره ی زخمی

بیرون کشیدند تا نفس بکشد ...

ساده نبود

اما

من دلم را عادت دادم به نخواستنِ بی جهت ِ تو

وقتی نبودی و لبخند هایت را

درون مردمکان کسی می تاباندی

که من نبودم ...!!!

من عادت  کرده ام ،

من عادت کرده ام ،

من مردن و زنده شدن در هر روز را عادت کرده ام ...

حالا

بیا و باورکن ،

قطره های اشک

گوشه ی چشم های زل زده ام به عکس تان ،

در این روزهای دیگر نداشتنت ،

لبخند می زنند ...

و هنوز هم

شادمانی ات آرزوست !!!

هرچند ...

بگذریم !!!

پ.ن: هنوز شب ها با خاطرات تو صبح می شود

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 12:16 توسط زینب| |

عاشقان بهانه جویان وصل اند

به یک سیب سرخ هم کربلایی می شوند

چه رنگش رنگ پرچم

و

عطرش شمیم سحرگاهان حرم است

.

.

.

سال گذشته؛ دقیقا در چنین روزهایی، بودن در بین الحرمین و سرزمین عشق را برای نخستین بار تجربه نمودم

تجربه ای که در بحرانی ترین شرایط زندگی ام صورت گرفت!

من دعوت شدم...

دعوتی که بدون شک با نظر خاص آقا صورت گرفت چرا که اگر کربلایی نشده بودم شاید مسیر زندگی ام به طور کل به سمت دیگری می رفت...

و آنجا بود که فهمیدم دل شکسته چه قیمتی دارد.

اما این روزها عجیب دلتنگ خاطرات سال گذشته ام...خاطراتی که شب و روزم را به خود مشغول کرده است!

و حرف آخرم

در این دنیا و آن دنیا جز تو هیچ کس را نمی خواهم حسین جان!

 

 

پ.ن: در کربلا گران می خرند و گران می فروشند

آن جا که می روی، هر آن چه داری ببر...

 

نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 22:30 توسط زینب| |

 

مسافرم

همین روزها ....

مسافر دیار عشقم

مسافر حرم یارم، حرم ضامن، حرم آقا

همسفرانم چند کبوترند.... به امید وصال به یار راهی شدند

من هم در نقاب کبوتر با آنها رهسپارم ....

زائری بارانیم .... آقا نگاهم میکنید؟

می آیم، که در همه جا بر در و دیوار حریمت، جایی ننوشتند گنهکار نیاید

می آیم که عقده این روزها را باز کنم و یادم بیاید این روزهای غریب  را ....

می آیم تا برایتان بگویم سر عهد و پیمانم ایستاده ام

تا بگویم دیدید آقا بد قول نبودم!

می آیم تا یک دل سیر حیاط سقاخانه را بو بکشم

تا یک دل سیر با آقای نخودکی حرف بزنم

تا یک دل سیر گنبد طلائیتان را نگاه کنم و نگاه کنم و نگاه ....

می آیم تا به باب الجواد برسم و دلم برای مظلومیت پسرتان پر بزند

می آیم تا دعا کنم، نه برای خود که هیچ حاجتی الا نگاه خدایم ندارم!

اما دعا میکنم برای همه آنها که نیاز دارند به دعا....

برای همه آنها که میشناسم و میدانم چشمشان به این دعاست!

 

 

پ.ن: در روز عرفه دخیل دلهای کربلایی تان به پنجره فولاد آقا خواهم بود .......!

از همه دوستان و نادوستان و کسانی که زخمی عمیق بر دل تنهایم زدند و رفتند ، طلب حلالیت می نمایم.

نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 17:53 توسط زینب| |

 

یک سال گذشت

 

یک سال ،

اینجا از تو نوشتم و بی تو خواندم

 

 

حالا

یک سال می شود که خط خطی کرده ام ،

بی آنکه بدانی و بخوانی ام ،

 

 

برای روزهای مبادایی که در راهند

برای مبادای ابری شدن نگاهت به وقت ِ رو شدن ِ دست ِ دلم

برای تمام آنهمه که گاه در دل می ماند و شعر می شود ...

 

 

بهانه ی آغاز  ِ تمام  ِ این خط خطی های گاه و بیگاه  ِ دلم

تو بودی

 

و حالا

روز میلاد توست

 

 

ساده می گویم : جاودانه باشد روز میلاد تو برای این دل ِ بی قرار ِ من

 

 

اما بغض بزرگ دلم این روزها در چند خط زیر جمع شده است

 

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا .....
سلام آقا جان ٬
بی تاب زیارتم مولا ٬ آخرین باری که به زیارت آمدم خاطرتان هست ؟
باز که اشتباه کردم شما همیشه همه چیز خاطرتان هست این منم که فراموشکارم!
فراموشی محبت های شما ...فراموشی ضمانت های شما .
خاطرتان هست به جان آقا جوادالائمه قسمّتان دادم سنگینی بار درد را از دوشم بردارید ؟
به خاطر دارید دل از حیاط سقا خانه نمیکندم چرا که میترسیدم اگر بازگردم باز زانوانم زیر فشار غم تاب نیاورد.
خاطرتان هست سرما را به جان میخریدم تا در کنار مزار آقای نخودکی برایتان زیارت نامه بخوانم ؟ چرا که میترسیدم اگر تنها بخوانم گناهانم اجازه ندهند صدای زیارت نامه ام به گوش مبارکتان برسد.
خاطرتان هست واسطه توبه ام شما بودید ٬ قول و قرار با هم گذاشتیم.... 
مولایم شما سر وعده تان بودید من چقدر به عهدم وفا کردم ؟ مبادا دل ضامنم را لرزانده باشم ؟

 

****************************************************

پ. ن: حرفی ندارم
تنها دلتنگم
دلتنگ پنجره فولادتان
دلتنگ سقاخونه
دلتنگ باب الجواد
دلتنگ مسجد گوهرشاد
دلتنگ پله های دارالاجابه

..............................

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 11:27 توسط زینب| |

رفت و نگفت من بی او

از ماه و خورشید هم تنهاترم 

تو ،

تو زائر ضریح و کبوتر و آیینه ،

تو عابر این کوچه و میهمان این خانه ،

تو خط به خط خوانده ی این داغ های پر عطش ،

تو گمان می کنی ،

اگر می دانست حال ِ من ِ بی او  ،

حال ِ مجنون ِ بی لیلاست ،

باز هم بی خیال من و دل و این پنجره ی همیشه منتظر می شد ؟!

رفت و نگفت ،

من بی او ،

میان ماندن و نماندن ، بودن و نبودن

دست و پا می زنم مدام

و غرق نمی شوم

تنها ،

نفس کم می آورم برای کشیدن ...

راستی

آن دورها بی من ،

حال او و دل او چگونه است ؟!

می سوزم از عطش

و باران برای کویر دلش آرزو می کند دلم هنوز ...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 18:24 توسط زینب| |

Design By : Night Melody