تبليغاتX
دلتنگ کربلا

 

صلی الله علیک یا غریب الغربا یا امام الانس والجان

یا ابالحسن

یا علی بن موسی الرضا(ع)

 

 

دستم رو بگیر آقا

 

 

جای دوستان خالی واسه عید فطر آقا طلبید چند روزی رفته

 

بودم به پابوسش...خیلی با صفا بود.بعد یه ماه مهمونی

 

 جانانه به یه مهمونی دیگه دعوت شدیم که اون جانانه تر

 

بود.

 

واقعا من لیاقت این همه لطف رو دارم؟؟؟

 

 

گلدسته ات
كهكشانى است
كه سياهى شهر را تكذيب مى كند
پيرامون تو همه چيز بوى ملكوت مى دهد:
كاشى هاى ايوانت
و اين سؤال هميشه
كه چگونه مى توان آسمانها را
در مربعى كوچك خلاصه كرد.
و پنجره فولاد
التماسهاى گره خورده
و بغضهايى كه پيش پاى تو باز مى شوند...

 

 

آقای مهربونم دوست دارم همیشه زائرکوی تو باشم.بازم منو

 

 بطلب

 

راستی آقا جون مواظب دلم باشیا .گره زدمش به پنجره

 

 فولاد.هواشو داشته باش آقاجون...

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 17:12 توسط زینب| |
 

این روزا روزای دلتنگیه ...دلم خیلی گرفته....

خیلی تلاش کردم یه چند کلمه ای بنویسم ولی نشد. الانم همین جوری دارم مینویسم و نمیدونم آخرش چی میشه.

خدایا یعنی تموم شد !!!ولی ما تازه داشتیم با هم انس میگرفتم.تازه داشتیم باهم رفاقت میکردیم.

اللهم ارزقتی حج بیتک الحرام...اللهم ادخل علی اهل القبور السرور...اللهم رب شهر رمضان...

خدایا باورم نمیشه خوندن این دعاها تا لحظاتی دیگه تموم میشه.باورم نمیشه مفاتیح رو که باز کردم باید دعای وداع با ماه مبارک رمضان رو بخونم...باورش سخته .خیلی خیلی سخت.وداعی که ندونی آیا سلامی دوباره به دنبالش خواهد بود یانه!؟ بغضی که تو گلومه همراه با یه سواله.اینکه

خدایا امسال سال آخر مهمونیم بود یا نه؟بازم دعوتم میکنی؟بازم منت به سرم میزاری؟

خدایا فقط کمکم کن عهدایی که تو این یک ماه باهات بستم فراموش نکنم.خدایا کمکم کن تا

" الهی العفو" هاو "الغوث الغوث "هایی که گفتم رو فراموش نکنم.خدایا من هنوز به شب های قدرت

امیدوارم.به قول هایی که بین مون ردوبدل شده پای بندم اما خیلی به کمک تو محتاجم.دستم رو فقط تو

دست خودت بزار.خدایا این سال رو یه سال معنوی برام قرارده.سالی که لحظه به لحظش پر باشه از یاد

خودت *حضور خودت*نگاه خودت*کمک خودت.....

"خدایا درمان آن دردها که به هیچ کس نمی توان گفت در دستان توست.من را محتاج دست های درد ناشناس مکن"

خدایا خودت گفتی هر کس به سوی تو سفر کنه راهش بسیار نزدیکه.حالا منم میخام فقط و فقط به سوی خودت سفر کنم.محبوبم فاصله بین خودم و خودت رو کم کم کن و راهم رو به سوی خودت نزدیکه نزدیک.

خدایا زبان سپاسگزاری ندارم ولی از ته دلم ازت ممنونم که بهم اجازه درک یه ماه رمضونه دیگه رو دادی

خدایا شکرت

خدایا بهم توفیق بده تو این لحظات آخر غافل نموم

اما خدا

من خیلی دلتنگمممممممممممممممممممممممم

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 6:18 توسط زینب| |

 

 

 

دوستـان؛

   اگر يادتان بود و    بــاران گرفت   

                                  دعـايي به حال بيـابان كنيد ! 

 

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 6:22 توسط زینب| |
 

آن شب تنهاترين شب کوفه بود و خسوفي ترين شب تاريخ، چند پاره ابر تيره و سياه بر شهر کوفه سايه انداخته بود. روحي الهي در سکوت غمگين شب به پرواز ملکوت درآمده بود. مرغابي ها غمگينانه ترين آوازها را به گلوي شب ريخته بودند، زمين از اين فاجعه مي لرزيد و ستونهاي مسجد کوفه مرثيه سر داده بودند. علي(ع) آن مرد عدالت، در بستر شهادت آرميده بود، عرشيان نگران اين صحنه با يکديگر نجوا مي کردند. محراب کوفه در سکوتي غنوده بود. بيوه زنان و طفلان بي پدر، درغبار سنگين آن لحظه هاي جان فرسا ديده ها را بر در دوخته و منتظر باز شدن آن با دستان يتيم نواز مولايشان بودند که باز هم پدر و پناهشان بيايد و برايشان قوت شبانه بياورد. آري شانه هاي زخمي علي(ع) به انبان نان و خرما الفتي ديرينه داشت و ايتام و بي پناهان با طنين گامهاي او مانوس بودند. هان اي زمينيان با علي چه کردند...؟اين سوالي بود که آسمانيان از اهل زمين مي پرسيدند شب مي رفت تا به صبح برسد که ناگهان حزن انگيزترين فريادها از خانه علي(ع) برخاست. کوفه درميان دستان آکنده از شرمش، مردمي از تبار عرشيان را با فرق شکافته به عرشيان تقديم مي کرد. تاريخ هم از عمق اين فاجعه تام مي گريست و خطاب به زمينيان مي گفت...؟ اي مردم با تجسم عدالت چه کرديد؟ ننگتان باد که با وسوسه هاي شيطاني، دستان خود را به خون بهترين انسان آلوديد... آيا نينديشيد که زمين، لحظه هاي بدون علي(ع) را چگونه سر کند؟ شب بدون مناجات علي(ع) چگونه سحر کند؟نفرين بر آن دستان مظلوم کش که خاک نشينان را باز هم بر خاک نشاندند و زخمي عميق در سينه درد آلود تاريخ بشر نشاندند، زخمي که با هيچ مرهمي التيام نمي يابد.

 

حیدر بنگر چه بارگاهی دارد

نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 12:34 توسط زینب| |

 

* سلام بر قدر و قدرشناسان *

 

به هوای دیدارت پرواز را می آموزم...

 

امشب باران سرنوشت بر تقدیرمان خواهد

 

 بارید .از درگاهش عا جزانه طلب کنیم تا

 

 سرنوشت محتوم ما را با ظهور مولایمان  خوش

 

 رقم زند و فرج او را مطلع الفجر شب ها و

 

 شب زنده داری هایمان قرار دهد.

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 15:17 توسط زینب| |

 

دلیل غربتشان اهل خاک بودن ماست نه بی مزار شدن ها

 

 نه بی پلاکی ها

 

به آسمان که رسیدند رو به ما گفتند:

 

زمین چقدر حقیر است آی خاکی ها!!!

 

 

خدایا به ما پرواز بیاموز تا مرغ دست آموز نباشیم

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 10:42 توسط زینب| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir