شاید آن روز که سهراب نوشت:
تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبری از دل پردرد گل یاس نداشت
باید اینطور نوشت:
هر گلی هم باشد چه شقایق چه گل پیچک ویاس
تا نیاید مهدی
زندگی دشوار است...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 16:11 توسط زینب|
|
از خودم می ترسم.
می ترسم از اینكه راه مرا بخواند و من ِ من نشنود... از اینكه آرزوهایم را دنیا فرا گیرد و سقف شان از همین ابرهای بهاری كه هیچ ، از سقف اتاقم هم حتی بالاتر نرود... از اینكه دیگر دلم نلرزد، از دیدن چلچله ای، دم ِ صبح، كه رو به آفتاب نماز می خواند... از اینكه دیگر رنگ دیوارهای اتاق ِ دلم، رنگین كمان نباشد...
از اینكه خدا مرا دوست نداشته باشد... از اینكه هستی ام به خدا نرسد... از اینكه در امتحان خدا نمره ی قبولی نیاورم... از اینكه دوست ِ خدا نباشم...
از خودم می ترسم...
***
پرنده هایمان آشفته اند. بیقرار، با اضطراب هی از این گوشه به آن گوشه می پرند و مدام با خودشان و من حرف می زنند.
پی ِ چیزی می گردند كه هنوز نمی دانم چیست.
تنها كه می مانند، مثل ِ روزهایی كه من خانه نیستم، مادرم می گوید كمتر بیقرارند. نكند وجود ِ من ...؟
***
این روزها كه نه، این ماه ها، هر روز یاد ِ گذشته می افتم. نه۴۰ سال ِ پیش. ۴ سال پیش.
به خاطر وقتی كه زندگی ِ ما از ما گرفت تا هر كداممان من شویم، به خاطر صبری كه هر كداممان پیشه كردیم تا دیگری پیله اش را رها كند و پرواز را تجربه، به خاطر ِ خاطر عزیزانی كه مكدر كردیم تا خاطره ای بسازیم، به خاطر ِ دعاهایی كه بدرقه ی راه ِ خوشبختی ِ همه ی ما کردید...
با همه ی این حرفها، هنوز دلتنگم...
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 22:43 توسط زینب|
|

