این چند وقت نوشته ام،اما با واژه هایی غریب که نفهمیدم از کجا آمدند؛ واژه هایی نادیدنی و نانوشتنی که خودشان نویسنده ی من شدند بی اینکه نیاز باشد من دست به دامن کاغذ و قلم شوم.جوری عجیبم؛انگار ابری گوشه گیر و عبوس بودم و باد، دارد مرا از کنج خلوتی که گزیده بودم بیرون می کشد.هِی می کند مرا به سوی رفتن، جاری شدن، باریدن!
.
.
لطفا کمی برای این حقیر دست به دعا شوید.....

پ.ن۱ :چگونه باید واژه های مصنوعی بی احساس را کنار هم بنشانم ، وقتی که باران نمی بارد؟
پ.ن۲ :همراه دلتنگی هایم تنهایت نمیگذرام....... مطمئن باش.
پ.ن۳: دل بی وقفه دارد می بارد ، بی امان.......دعایش کنید.
نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 15:15 توسط زینب|
|

