این روزها تنها لالایی که برای دل بی قرارم میخوانم ذکر شریف یونسیه است:
لا إِلـهَ إِلاّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظّالِمِـینَ * فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَنَـجَّیْناهُ مِنَ الغَمِّ وَکَذ لِکَ نُـنْجِی
المُـؤْمِنِـینَ

حضرت یونس علیهالسلام یک لحظه غفلت کرد و از قوم خود جدا شد و سرنوشت او با دریا و ماهی پیوند
خورد و در شکم ماهی پس از انابه به درگاه خدای سبحان نجات پیدا کرد
پس خدایا از تو می خواهم به خاطر غفلت های کوچک و بزرگی که تا کنون مرتکب شده ام
راه نجات را برایم مهیا کنی
- به عظمت ذکر یونسیه -
هر چند میدانم میان من و یونس فرسنگ ها فاصله است!
پ.ن۱:من با دلی بیقرار ........ و تو چه خونسردانه نگاهت را از من برگرفتی! چقد بین حرف و عملت فاصله بود......و من هنوز در بهت این همه فاصله هاج و واج مانده ام *
پ.ن۲: خدایا به من آرامش دل عطا کن ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آ ر ا م ش ا ب د ی
دخترک وقتی مرخص میشد پزشکی که این چند وقت خیلی سعی کرده بود کمکش کنه تا از این اوضاع
نجاتش بده به عنوان یادگاری کتابی رو بهش داد. چیزی که شاید بیشتر از اون کتاب براش به یاد ماندنی
تر شده بود ، شعر سهراب بود که اون مرد بر صفحه اول کتاب با خط خودش نوشته بود :
من اناری میکنم دانه، به دل می گویم
خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود...

شاید همین برای همیشه در ذهنش از او به یادگار بماند !
پ. ن ۱ :تمام این روزها که گذشت هیچ چیز سر جای خودش نبود ،هیچ چیز..... شاید فقط خدا !
پ.ن۲: ببخش که به میلادت نرسیدم ولی وقتی روی تخت بودم با پای دل به صحن زیبایت قدم میگذاشتم و اشک میریختم ! اما من هنوز به پنجره فولادت دخیل می بندم
به حرمت باران به حرمت عشق به حرمت دل ...
- ادرکنی-
امروز روز نهمه که اومدم تو این باغ دلگشا.......
امروز روز نهمه که اومدم جایی که گفتم اگه تو بری سر از اونجا در میارم.......
اینجا خیلی راحت میتونی گریه کنی
اینجا خیلی راحت میتونی بمیری...

پ.ن ۱ : این روزها آنقدر شکسته ام که دست به عصا راه می رود دلم .....
پ..ن۲:عذر بابت همه دلهایی که نگرانم هستند....باور کنید هیچ اتفاق مهمی نیافتاده،
فقط بند دل دخترکی اینجا پاره شده
- مثل تسبیح -


