
قسمتی از یك داستان كوتاه:
... كوروش گفت: حاج آقا ، شما گویا ازین محل تشریف بردین. دیگه شما رو زیارت نمی كنیم.
- بله رفتم ازین جا. اما جمعه ها من می روم نماز. نماز جمعه فكر می كردم شما ... ثلاثه شما سه تا را، انجا ببینم.
- آخه آقا ، می دونین ما نمی تونیم بیاییم ، یعنی باید درس بخونیم ، كنكور داریم.
- كنكور یعنی چه؟
- آقا یعنی یك امتحان سخت. بین همه هست. همه ی سال آخری ها . باید رتبه مون خوب بشه تا قبول بشیم. باید زحمت كشید، سخته، خیلی باید زحمت كشید تا رتبه خوب بشه. خیلی سخته، از همه چیز امتحان می گیرن. باید توی همه چیزها آدم قوی باشه تا رتبه اش خوب بشه. اگه رتبه مون خوب نشه قبول نمی شیم آقا.
آقاهه به دقت به حرفای كورش گوش می كرد. حتی آنها را زیر لب تكرار می كرد: « یعنی یك امتحان سخت. بین همه هست. همه سال آخری ها. باید رتبه مون خوب بشه تا قبول بشیم. باید خیلی زحمت كشید، سخته. از همه چیز امتحان می گیرن ... باید توی همه چیز آدم قوی باشه تا رتبه اش خوب بشه . اگه رتبه مون خوب نشه قبول نمی شیم آقا ... آقا ... سیدی ... اگه رتبه مون خوب نشه قبول نمی شیم.»
بعد یك دفعه آقاهه زد زیر گریه علی هم انگار با سیم به اون آقا وصل شده باشه شروع كرد به گریه كردن. آقاهه همین جور پشت سر هم می گفت: « باید رتبه مون خوب بشه ما آبرو داریم... اگه رتبه بد بشه آبرو می ره ... همه سال آخری ها هستند ... بغضش را نیمه كاره خورد. به تك تك ما نگاه كرد. انگار می خواست رازی را به ما بگوید. بعد گفت:
- ثلاث مائه و ثلاثه عشر ... به فارسی می شود؟
البته همه ما در عربی، اعداد را خوانده بودیم اما علی زودتر از ما دو تا گفت: سیصد و سیزده. سیصد و سیزده آقا.
- بله احسنت. سیصد و سیزده ، سیصد و سیزده صحیح است. رفقا آدم باید رتبه اش كمتر از سیصد و سیزده شود وگرنه آبرویش می رود. بین كل سال آخری ها، سخته، ولی باید زحمت كشید... باید ... زحمت كشید ... خیلی ها دارند زحمت می كشند ... به این سادگی ها نیست...
بغض كرده بود و فریاد می كشید. لحنش به دعوا می زد: « آدم بمیرد بهتر است ازینكه رتبه اش بد شود ... اگر قرار است رتبه بدتر از ثلاث مائه ... بدتر از سیصد و سیزده شود بهتر است آدم بمیرد خفت داره ...
آقاهه از حال رفت ... من و علی دویدیم زیر بغلش را گرفتیم . توی آن سرما عرق كرده بود. یكی از كسبه كه ماجرا را دیده بود برای آقا آب قند آورد. چند دقیقه بعد آقا حالش جا آمد و از جا بلند شد . انگار هیچ اتفاقی نیفتاده تك تك ما رو در آغوش گرفت البته علی را بوسید بعد هم فی امان الله گفت و رفت.
- چرا سیصد و سیزده؟
- نمی دونم ... من نمی فهمم پزشكی دانشگاه تهران که با سیصد و پنجاه نفر پر می شه.
- آره ما هم همیشه برای سیصد و پنجاه زور می زدیم ... اما چرا سیصد و سیزده؟
سیصد و سیزده؟
سیصد و سیزده؟
******************************************
این قسمتی از یك داستان كوتاه با نام رتبه قبولی بود . این تكه اش دلم رو برد . گفتم برای شما هم بنویسم . وقتی زمان كنكور ما برسه رتبه ما چند میشه؟
سیصد و سیزده؟
از همه چیز امتحان می گیره؟ ما می دونیم از چه چیزایی امتحان می گیره، حتی می دونیم ضریب كدوما بیشتره! تنها فرقش اینه كه ما نمی دونیم كی وقت امتحانه.
فقط می دونیم الان فرصت داریم برای آماده شدن
اما وقتی وقتش برسه...
نكنه رتبه مون بد بشه
آدم آبروش می ره
آدم بمیره بهتره از اینكه ...
پ.ن۱: هرچند میدونم قابل اون ۳۱۳ نفر نیستم اما امیدوارم روزی که میایی منو قابل یه نگاه بدونی.آقا کمک کن از شر کسایی که نمیزارن ما تو این امتحان قبول بشیم نجات پیدا کنیم.آقا جان مادرت زهرا خودت مراقب مون باش نزار آبرومون بره پیش خدا وائمه....کمک کن همیشه تو خط شما باشیم......
پ.ن۲:کاش انقد که به فکر قبولی تو امتحان های مختلف این دنیا بودم،یک کم هم به قبولی تو این امتحان که بیشتر از ۳۱۳ نفر قبولی نداره و ظرفیتش خیلی محدود تره وقبولیشم به مراتب سخت تر از امتحان ارشد فک میکردم


